فرا رسیدن تاسوعا و عاشورا ی حسینی تسلیت باد... .
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 14:51 توسط کامیار
|
آدمی نسبت به چیزی که از آن منع می شود حریص تر است!!!
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 2:27 توسط کامیار
|
یک زوج در اوایل 60 سالگی، در یک رستوران دنج رمانتیک سی و پنجمین سالگرد
ازدواجشان را جشن گرفته بودند.
یک زن جادوگر که از آنجا می گذشت وارد رستوران شد و سر میز آنها رفت و گفت: آه شما زوجی مثال زدنی هستید و درتمام این مدت به هم
وفادارموندید ، برای همین هرکدام از شما می تواند آرزویی کند و من با کمک دانشی که دارم آن را بر آورده کنم!
خانم گفت:وای خدای من ! من می خواهم به همراه همسر عزیزم، دور دنیا سفر
کنم. جادوگر وردی خواند و ناگهان :دو بلیط
خطوط مسافربری قطر ایرویز در دستان زن ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود تا آرزو کند، چند لحظه
فکر کرد و گفت: خب، همسرم تو خیلی مهربانی اما چنین موقعیتی فقط یک بار در
زندگی آدم پیش میآید ، بنابراین، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه
که همسری 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.
خانم و زن جادوگر واقعا جا خوردند ولی چه میشد کرد؟
زن جادوگر وردی خواند و ناگهان:
آقا 92 ساله شد!
برداشت شده از بلاگ : http://everychi.blogfa.com
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 2:17 توسط کامیار
|
آدمی به گفتارش سنجیده می شود و به رفتارش ارزیابی می گردد،
چیزی بگو که کفه ی سخنت سنگین شود و کاری کن که قیمت
رفتارت بالا رود!!!
شهادت حضرت علی(ع) بر همه ی دوستداران آن حضرت تسلیت باد...
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 4:58 توسط کامیار
|
آداب و رسوم خود را به فرزندانتان تحمیل نکنید ، زیرا آنان برای زمانی غیر
از زمان شما آفریده شده اند!!!
+
نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 0:0 توسط کامیار
|
اگرمیخواهی عاقل را از نادان تشخیص دهی با او از کارهای غیرممکن و محال بگو,اگرپذیرفت
بدان نادان است واگرنپذیرفت عاقل!!!
باتشکر ازآقای بهنام
----------------------------------------------------
البته من به عنوان مدیر بلاگ خیلی این جمله را قبول ندارم چرا که معتقدم در
بیشتر مواقع امر محال وجود ندارد!!!
و معمولا انسان با کمی تلاش و عزم راسخ و صد البته ایمان به خداوند می تواند
هر کاری را انجام دهد!!!
+
نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 5:13 توسط کامیار
|
زمانه پندی آزاده وار داد مرا
زمانه را چو نکو بنگری همه پند است!
زبان ببند - مرا گفت - و چشم دل بگشای
که را زبان نه به بند است ، پای با بند است!
بدان کسی که فزون از تو ، آرزو چه کنی؟
بدان نگر که به حال تو آرزومند است !!!
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 3:38 توسط کامیار
|
آدم احمق از گذشته حرف میزند، عاقل به آینده فکر میکند و دیوانه از
آینده حرف میزند !!!
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 6:2 توسط کامیار
|
یک برنامهنویس و یک مهندس در یک مسافرت
طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامهنویس رو به
مهندس کرد و گفت: مایلید با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که میخواست استراحت
کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى
خودش کشید.
برنامهنویس دوباره گفت: بازى سرگرمکنندهاى است. من از شما
یک سوال میپرسم و اگر شما جوابش را نمیدانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد
شما از من یک سوال میکنید و اگر من جوابش را نمیدانستم من ۵ دلار به شما
میدهم.
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا
خوابش ببرد.
این بار، برنامهنویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما
سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب
دهم ۵٠ دلار به شما میدهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت
داد که با برنامهنویس بازى کند.
برنامهنویس نخستین سوال را مطرح
کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمهاى بر زبان
آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامهنویس داد.
حالا نوبت خودش بود.
مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا میرود ۳ پا دارد و وقتى پائین
میآید ۴ پا؟»
برنامهنویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر
قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه
از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در
کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد.
سپس
برای تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.
بالاخره
بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ۵٠ دلار به او داد. مهندس
مودبانه ۵٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد.
برنامهنویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه
بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵
دلار به برنامهنویس داد و رویش را برگرداند و خوابید!!!

برداشت شده از : da3tanekotah.persianblog.ir
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 18:48 توسط کامیار
|
حکم مستوری و مستی همه بر (عاقبت)* استکس ندانست که آخر به چه حالت برود !!!
* در بعضی منابع (خاتمت) به جای کلمه فوق است.
+
نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 1:10 توسط کامیار
|
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
هرچی من بهش نصیحت می کنم
که بابا آدم عاقل آخه عاشق نمیشه
میگه یا اسم آدم دل نمیشه
یا اگر شد دیگه عاقل نمیشه
بش میگم جون دلم ،این همه دل توی دنیاست پس چرا
یه کدوم مثل دل خراب صاب مرده من
پاپی زن های خوشگل(خیال باطل)* نمیشه؟
چرا از این همه دل ، یه کدوم مثل تو دیوونه زنجیری نیست؟!
یه کدوم صب تا غروب، توی کوچه ول نمیشه؟
میگه یک دل مگه از فولاده
که تو این دور و زمونه چشمشو هم بذاره؟
هیچ چیزی نبینه، یا اگر چیزی دید، خم به ابروش نیاره؟!
میگم آخه بابا جون ، اون دل فولادی، دست کم دنبال کیف خودشه
دیگه از اشک چشش زیر پاهاش گل نمیشه !
میگه هر سکه میشه قلب باشه، اما هر چی قلب شد دل نمیشه!!!
نه دیگه، نه دیگه... نه دیگه این واسه ما دل نمیشه...
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه...
* در بعضی منابع کلمه فوق به کار رفته است.
+
نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 3:50 توسط کامیار
|