X
تبلیغات
سخنان آموزنده و به درد بخور برای زندگی

ارغوان

شاخه ی هم خون جدا مانده ی من

آسمان تو چه رنگ است امروز ؟

آفتابی است هوا ٬یا گرفته است هنوز ؟

من دراین گوشه که از دنیا بیرون ست ٬

آسمانی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم

دیوار است

آه

این سخت سیاه

آنچنان نزدیک است

که چو بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته،که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند

کورسویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانی است

نفسم می گیرد

که هوا هم اینجا زندانی است

هر چه با من اینجاست

رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز!

گوشه ی چشمی هم

بر فراموشی این دخمه،نیانداخته است

اندرین گوشه ی خاموش فراموش شده

کز دم سردش،هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطر من

گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من،که چنین خون آلود

هر دم از دیده فرو می ریزد

ارغوان

این چه رازیست ، که هر بار بهار ٬

با عزای دل ما می آید ؟

که زمین هر سال ، از خون پرستوها رنگین است ؟

این چنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید!

ارغوان

پنجه ی خونین زمین

دامن صبح بگیر

وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس

کی برین دره غم می گذرند ؟

ارغوان

خوشه ی خون

بامدادان که کبوترها

بر لب پنجره ی باز سحر

غلغله می آغازند

جان گلرنگ مرا

بر سر دست بگیر

به تماشاگه پرواز ببر

آه بشتاب ، که هم پروازان

نگران غم هم پروازند

ارغوان

بیرق گلگون بهار

تو بر افراشته باش

شعر خون بار منی

یاد رنگین رفیقانم را

بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه نا خوانده ی من

ارغوان شاخه ی هم خون جدا مانده من...



+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392ساعت 19:7 توسط کامیار |


مانند دیگران نباش،
حتی اگر تو تنها فردی باشی که مانند  دیگران نیست.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 20:7 توسط کامیار |

من نمي دانم و ھمین درد مرا سخت مي آزارد

كه چرا انسان اين دانا ، اين پیغمبر

در تكاپوھايش ، چیزي از معجزه آن سوتر...

ره نبرده ست به اعجاز محبت ، چه دلیلي دارد ؟!

چه دلیلي دارد كه ھنوز

مھرباني را نشناخته است ؟

و نمي داند در يك لبخند

چه شگفتي ھايي پنھان است!

من برآنم كه درين دنیا

خوب بودن به خدا سھل ترين كارست

ونمي دانم

كه چرا انسان تا اين حد با خوبي بیگانه است؟

و ھمین درد مرا سخت مي آزارد ...

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 1:0 توسط کامیار |

خدایا ، مرا از گزنددوستانم محافظت کن! چون می دانم چگونه خود را

در مقابل دشمنانم حفظ کنم!!!

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 19:30 توسط کامیار |

حتی اگر 50 میلیون نفر هم به یک چیز احمقانه اعتقاد داشته باشند،

آن چیز همچنان یک چیز احمقانه است!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391ساعت 1:3 توسط کامیار |

تقریبا همه ی مردم بخشی از عمرشان را ، در تلاش برای نشان دادن

ویژگی هایی که ندارند ، تلف می کنند!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1391ساعت 18:10 توسط کامیار |

آن یکی  خر داشت ، پالانش نبود

یافت پالان ، گرگ خر را درربود

کوزه بودش ، آب می نامد به دست

آب را چون یافت ، خود کوزه شکست!!!

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت 0:55 توسط کامیار |

به آرزوهای خویش ایمان بیاورید و آنگونه نسبت به آنها بیندیشید که

گویی به زودی رخ خواهند داد !!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1391ساعت 4:57 توسط کامیار |

ناتوان ترین مردم کسی است که نمی تواند دعا کند!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1391ساعت 20:13 توسط کامیار |

حتما نباید کسی پدرت را کشته باشد تا تو از او بیزار باشی !

آدمهایی یافت می شوند که راه رفتنشان ، گفتنشان ،

نگاهشان و حتی لبخندشان در تو بیزاری می رویاند!!!!




+ نوشته شده در جمعه هشتم دی 1391ساعت 18:31 توسط کامیار |

اگر ندانید که به کجا می روید ، چگونه توقع دارید که به آنجا برسید ؟!

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1391ساعت 0:57 توسط کامیار |