زندگی کردن چیز کمیابی است ، اکثر انسانها فقط زنده هستند !

همین ...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:20 توسط کامیار |

هرکسی ، بهترین هم که باشد ، اگر زمانی که باید باشد ، نباشد،

همان بهتر که اصلا نباشد !

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:19 توسط کامیار |

از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی بود که قبل از

طوفان بودی،معنی طوفان همین است!!!

+ نوشته شده در یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 4:8 توسط کامیار |

تو از این دشت خشک تشنه

روزی کوچ خواهی کرد

و اشک من

ترا بدرود خواهد گفت،

نگاهت تلخ و افسرده است،

دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است،

غم این نابسامانی

همه توش وتوانت را زتن برده است،

 تو با خون و عرق

این جنگل پژمرده را

رنگ و رمق دادی،

تو با دست تهی

با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی،

تو را کوچیدن از این خاک ،

دل بر کندن از جان است،

تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است!

تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران،

تو را این خشکسالی های پی در پی،

تو را از نیمه ره بر گشتن یاران!

تو را تزویر غمخواران

ز پا افکند.

تو را هنگامه ی شوم شغالان،

بانگ بی تعطیل زاغان ،

در ستوه آورد.

تو با پیشانی پاک نجیب خویش،

که از آن سوی گندمزار

طلوع با شکوهش

خوشتر از صد تاج خورشید است

تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت

تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت

که در چشمان من

والاتر از صد جام جمشید است،

تو با چشمان غمباری

که روزی

چشمه ی جوشان شادی بود

و اینک

حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده است

خواهی رفت.

و اشک من ترا بدروردخواهد گفت.

 

من اینجا ریشه در خاکم،

من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم

من اینجا تا نفس باقیست

می مانم!

من از اینجا چه می خواهم؟

نمی دانم!

امید روشنائی گر چه در این تیرگی هانیست

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم!

من اینجا روزی آخر از دل این خاک

با دست تهی

گل بر می افشانم!

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه

چون خورشید،

سرود فتح می خوانم!

و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت... .

** شاید اشاره به داستان سرودن این شعر توسط  استاد فقید شعر نو آقای فریدون مشیری هم برای خوانندگان جالب باشد:

در اوایل دهه پنجاه یکی از دوستان آقای مشیری که قصد داشت با خانواده اش به آمریکا کوچ کند به ایشان نیز پیشنهاد همراهی داد. استاد از دوستش یک شب وقت خواست تا در این باره فکر کند.

این شعر جوابی است که استادپس از فکر کردن به دوستشان دادند.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۳ساعت 16:58 توسط کامیار |

مردن با سرافرازی و سربلندی بهتر از زندگی کردن با نکبت و خواری است.

اصل جمله : موت فی عزا خیر من حیوة فی ذل.

+ نوشته شده در جمعه نهم آبان ۱۳۹۳ساعت 2:35 توسط کامیار |

اگر بیضه ی زاغ ظلمت سرشت

نهی زیر طاووس باغ بهشت

به هنگام آن بیضه پروردنش

ز انجیر جنت دهی ارزنش

دهی آبش از چشمه ی سلسبیل

در آن بیضه دم دردمد جبرئیل

شود عاقبت بیضه ی زاغ ،زاغ !

برد رنج بیهوده طاووس باغ

*بیضه : تخم پرنده

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۳ساعت 16:1 توسط کامیار |

کسی که پشت الاغ نشسته و باد به غبغب می اندازد ، قطعا

وقتی سوار اسب شود دیوانه خواهد شد !

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مرداد ۱۳۹۳ساعت 18:36 توسط کامیار |

دور از انصاف است

دنیا آنقدر کوچک باشد که آدم های تکراری را روزی هزار بار ببینی،

و آنقدر بزرگ باشد

که نتوانی آن کس را که دلت می خواهد حتی یک بار ببینی !!!
+ نوشته شده در یکشنبه یکم تیر ۱۳۹۳ساعت 1:29 توسط کامیار |

کسی که از اتفاقات کوچک خوشحال نمی شود ، هیچگاه طعم خوشبختی را

نخواهد چشید !

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۳ساعت 3:43 توسط کامیار |

 دگر مرا صدا مکن...

 مرا ز جام باده ام جدا مکن !

 که جام من به من جواب می دهد

 به من کلید شهر خواب می دهد

 درون خوابهای من،

تویی و دستهای مهربان

تویی و عهدهای استوار

و هر چه هست ، عاشقانه پایدار

برو مرا صدا مکن...

ز کوچه خوابهای سایه پرورم

دگر مرا جدا مکن!

صدا مکن!

چون سایه بگذر ازسرم

مرا ز سایه های دوستی سوا مکن !

چه حاصلی ز شمعهای بی فروغ ؟

ز خنده ها...

ز بوسه ها...

چه حاصلی ز گفته های سر به سر دروغ ؟

تو، از روندگان راه عشق نیستی!

تو نیستی ز دل شکستگان...

بگیر راه خویش و تن رها کن از بلا !

چو من دل رمیده طالب بلا مکن

تن سلامتت به درد مبتلا مکن

مرا به قصه های کودکانه

در شبان هول

جدا مکن از این غم قدیم

از این غم ندیم

صدا مکن

دگر ترانه سر در این شبان دیر پا مکن !!!

بخواب نازنین من به خواب ناز

که من تمام شب نخفته ام !

تمام شب به جام و جان

جز این سخن نگفته ام ،

وفا کن ای دل جفا کشیده باز...

ولی وفا به یار بی وفا مکن !

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 2:20 توسط کامیار |

امشب از آسمان دیده ی تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذ ها 

پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه ی تب آلودم 

شرمگین از شیار خواهش ها

پیکرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان آتش ها

آری!

آغاز دوست داشتن است 

گرچه ، پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن 

زیباست...

از سیاهی چرا حذر کردن؟

شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب به جا می ماند

عطر سکرآور گل یاس است

آه

بگذار گم شوم در تو

کس نیابد ز من نشانه ی من 

روح سوزان آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه ی من

آه

بگذار زین دریچه ی باز 

خفته در پرنیان رویاها

با پر روشنی سفر گیرم

بگذرم از حصار دنیاها

دانی از زندگی چه می خواهم؟

من تو باشم ، تو ! پای تا سر تو!

زندگی گر هزارباره بود

بار دیگر تو

بار دیگر تو

آنچه در من نهفته ، دریاییست...

کی توان نهفتنم باشد؟

با تو زین سهمگین طوفانی

کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو

می خواهم

بدوم در میان صحرا ها

سر بکوبم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها

بس که لبریزم از تو

می خواهم

چون غباری ، زخود فرو ریزم

زیر پای تو سرنهم آرام

به سبک سایه ی تو آویزم

آری !

آغاز دوست داشتن است 

گرچه ،پایان راه ناپیداست 

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن 

زیباست ...





+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 4:30 توسط کامیار |